
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی؛
نترس گردوی کوچک !
آنچه سیاه می شود روی تو نیست ،
دست آنهاست ...!
زلال که باشی
سنگهای کف رودخانه ات را می بینند
بر می دارند
و نشانه میروند
درست به سوی خودت...
سکوت نه از بی صدایی ست!!
نفس هست و حرف هم!
ناگفته ها و گفته شده ها، شنیده ها و نشنیده ها...
سکوت از نبودن بغض نیست!
از بی دردی نیست!
سکوت از عادت نیست!
از روزمرگی و فراموش شدگی، از خواب و رخوت و بی حوصلگی، از دلتنگی...
سکوت از فریادهای در گلو مانده است و صداهایی که هیچ وقت شنیده نشد!
همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن!
جز سکوتی که گاه و بیگاه همدم فریادهایی است که بی خبر و ناخواسته از روزهایی دور می اید!
از دلتنگی هایی که فراموش شده اند!
نه! انگار....
باز هم حرفی نیست!!
قلبم را در مجری کهنه ئی
پنهان می کنم در اتاقی که دریچه ئیش نیست از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم و به جای همه ی نومیدان می گریم آه من حرام شده ام!

همان ها که بدی هیچ کس را باور
ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب
“آدم” می دهند”
"آخه چه کار کنم مجبور بودم "
مسموم ترین جمله ای است که شنیدم - هم از خودم و هم از دیگران -
مثل آغاز یک سراشیبی است
که ترا در ناکجا آباد دفن می کند .
تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه چه دربند و اسیر افکار سیاه ....
تقدیم به همه ... چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ... آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار ....
من به زنِ وجودم افتخار مي کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ،
برای خودم آرایش می کنم
گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ
زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا
زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!ـ
زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید
و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ
در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!ـ
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛
برای آنهایی که لایق آن هستند
زنایی که بخواهد تحصیل می کند،
کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ...
نه جنس دوم...
نه یک موجود تابع...
نه یک ضعیفه ...
نه یک تابلوی نقاشی شده،
نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،
نه یک دستگاه جوش
من سعی می کنم آننه که می ابی آنکه دیگری را بیازارم...
فرای تمام تصورات کور،
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،
بی تفاوت و بی احساس باشم،
بی ادب و شنیع باشم،
بی مبالات و کثیف باشم.
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم.ـ
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند. ـ
من به زن وجودم افتخار می کنم،
هر روز و هر لحظه ...
من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم
و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند
وتحسین می کنند
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند.
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که
برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت
تمام آنچه نهادم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خوام رفت
منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم
نوشته زنده یاد نادرابراهيمي
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ
سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس
می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،............ حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

«انسان آزاد زاده میشود و همه جا در زنجير است»
ژان ژاک روسو Jean-Jacques Rousseau (1712 ـ 1778) متفکر سوئيسی، در سدهی هجدهم و اوج دورهی روشنگری اروپا میزيست. انديشههای او در زمينههای سياسی، ادبی و تربيتی، تأثير بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاريس عمر سپری کرد، به عنوان يکی از راهگشايان آرمانهای انقلاب کبير فرانسه قابل انکار نيست. اگر چه روسو، از نخستين روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از اين مفهوم تنها میتوان به معنايی ويژه و محدود سخن به ميان آورد. در مجموع بايد گفت که وی راديکال تر از هابس و لاک و منتسکيو میانديشيد. شايد به همين دليل است که برخی از پژوهشگران تاريخ انديشه، وی را اساسا" در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمیدانند، بلکه انديشهی او را بيشتر در نقد فلسفهی روشنگری ارزيابی میکنند. اما چنين نکتهای برای ملاحظاتی که اين نوشته دنبال میکند، اساسی نيست.
برای روسو، صرفنظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرفنظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. آزادی به مثابه آزادی اراده، قابل چشمپوشی نيست، چرا که اين آزادی، پيش شرط انسان بودن و آيين اخلاقي انسانی به حساب میآيد. به اين ترتيب، ما نزد روسو شاهد تحولی در مفهوم انسان هستيم. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای واقعی کلمه است که آزاد باشد. برای روسو همهی انسانها از بدو زايش آزاد و برابرند. اين سخن او مشهور است که: «انسان آزاد زاده میشود و همه جا در زنجير است». بدينسان میتوان تشخيص داد که روسو در سنت طرح هابس، در زمينهی حق طبيعی سکولار میانديشد. البته روسو در بسياری زمينه ها از آرای هابس فاصله میگيرد.
به نظر روسو، انسان در «وضعيت طبيعی» عليرغم برخورداری از آزادی نامحدود ظاهری، به معنای واقعی کلمه آزاد نيست، بلکه موجودی است که اميال بهيمی و خودخواهانهی نهفته در وجودش، انگيزشها و رانشهاي او را متعين میسازد. انسان زمانی به معنای واقعی کلمه آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقاء يابد و به عنوان «شهروند» از قوانينی که خود تدوين نموده، پيروی کند.
روسو خاطر نشان میسازد که در گذار از «وضعيت طبيعی» به «جايگاه شهروندی»، تغييری جدی صورت میپذيرد. اما اين تغيير، خصلتی تکوينی يا تکاملی يا حتا طبيعی ندارد، بلکه تغييری هنجاری است. انسان در وضعيت شهروندی، به ذاتی اخلاقی تبديل میگردد و رفتار و کنش خود را در چارچوب هنجارها، در راستای خير عمومی و رفاه اجتماعی سمت میدهد و بايد سمت دهد. پس اگر آزادی طبيعی همهی افراد، آزادی نامحدود است، آزادی شهروندی، آزادی تعيين شده از طرف جمع و بنابراين آزادی محدود شدهی فردیست. به اين ترتيب روسو تلاش میکند، نوعی هماهنگی ميان آزادی فردی و جمعی ايجاد نمايد. وی اين کار را در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی» که در سال 1762 ميلادی نوشته شد، انجام می دهد.
روسو در اثر يادشده، به دنبال طرحی دولتی برای يک قرارداد اجتماعی است که بر مبنای آن شکلی از همپيوندی ميان افراد يافت شود که نه تنها از فرد دفاع و محافظت کند، بلکه در نتيجهی اتحاد او با ديگران، همان ميزان از آزادی را که فرد در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تأمين نمايد. به نظر روسو، آنچه را که انسان در نتيجهی اين قرارداد اجتماعی از دست میدهد، حق طبيعی و نامحدود او در مورد همه چيز است و آنچه را که به دست میآورد، «آزادی شهروندی و مالکيت بر تمام چيزهايی است که صاحب آن است». بنابراين می توان گفت که از ديد روسو، انسان، آزادی طبيعی را با آزادی شهروندی معاوضه میکند و در قبال «حقوق» نامحدودی که از دست میدهد، امنيت حقوقی و تضمين مالکيت شخصی را به چنگ میآورد. اما از آنجا که به نظر روسو، «حق» در وضعيت طبيعی ـ که در آن هنوز يک همبود انسانی متعهد به حقوق شکل نگرفته ـ بیمعناست، در اين قرارداد، برد با وضعيت شهروندی است.
اينک میتوان پرسيد که در وضعيت شهروندی چگونه می توان همان ميزان از آزادی را که انسان در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تضمين کرد؟ روسو تلاش میکند اين پرسش را از طريق نوعی تعديل در مفهوم آزادی مستدل سازد. او ميان «آزادی طبيعی»، «آزادی شهروندی» و «آزادی اخلاقی» تفکيک قائل میشود. به نظر او، اين آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خويشتن تبديل میکند. انسان بايد خود را از انگيزشهای غريزی، خودخواهانه و منفعتطلبانه وارهاند و مطيع قانونی در يک جمع انسانی نمايد، قانونی که البته خود مقرر کرده است. تنها فرمانبری از قانونی که خود انسان مقرر کرده است، به معنی آزادی است و انسان به معنای واقعی کلمه فقط هنگامی در يک جامعهی شهروندی آزاد است که با احترام به قانونی که خود مقرر کرده است، رفتار کند.
به اين ترتيب، روسو تلاش میکند به شيوهی خود، ميان طبيعت و خرد و به عبارت ديگر ميان «حق طبيعی نامحدود» و «حق خردمندانهی محدود» ميانجيگری کند. هدف او رسيدن به ميانگين و موازنهای ميان آزاديهای طبيعی، شهروندی و اخلاقی است. و فقط به اين مفهوم، آزادی نزد روسو يک حق بشری است.
به نظر روسو، جامعهی شهروندی ناشی از قرارداد اجتماعی، بايد آزادی واقعی را تضمين نمايد. اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم، روسو آن آزادی را که يک حق بشری میداند، در ايدهی جامعهی شهروندی و دولت برآمده از قرارداد اجتماعی تحقق يافته میبيند. اين نکتهای اساسی در انديشهی روسو است. نزد او، انديشهی حقوق بشر، تحقق خود را در دولت برآمده از قرارداد اجتماعی میيابد. دولتی که روسو میانديشد، اساسا" نمیتواند جز دولتی که برپايهی حقوق بشر، آزادی انسان را تضمين میکند به تصور درآيد. پيامد چنين انديشهای آن است که ادعای رعايت حقوق بشر نسبت به دولت، اعتبار و حتا موضوعيت خود را از دست میدهد. زيرا دولت روسويی خود نمايندهی حقوق بنيادين و آزادی تک تک شهروندان خود است. حقوق بشر در طرح روسو، در دولت ذوب شده است، چرا که هر انسانی با صرفنظر کردن از حقوق و اختيارات ناشی از وضعيت طبيعی، شخص و نيروی خود را تحت هدايت والای «ارادهی عمومی» قرار میدهد و به اين ترتيب به عضوی از يک پيکرهی واحد تبديل میگردد. «ارادهی عمومی»، واحدی زنده از «من» های مشترک و يک کل روحی است. به نظر روسو، «ارادهی عمومی» به کالبد انسانی میماند که مجروح کردن هر عضوی از آن، جراحتی وارده به کل آن است. انديشهی روسو در مورد دولت ايدهآل، ملهم از آرمان دولتشهر (پوليس) يونانی چونان تنی واحد است. اما در عين حال، روسو با بردگی مخالف است. وی «بردگی» و «حق» را جمع ناپذير و در تضاد شديد با يکديگر میداند. به نظر روسو، هيچ امکانی برای مستدل ساختن حقانيت و مشروعيت بردهداری وجود ندارد.
اگر چه روسو ميان «شهروند» يا تبعهی يک دولت معين و «انسان» تفاوت قائل میشود، اما تأکيد میکند که حتا کسانی که تبعه و شهروند دولتی نيستند، به عنوان انسان، در هر شرايطی قابل احتراماند و نمیبايست منزلت آنان را مشروط به کارکرد شهروندی آنان ساخت.
دل ما بزرگتر از این زندگی و این تکرارها و
بزرگتر از تمامی هستی است
و عطش ما بیشتر از این دریاها است...
امید داشته باشید!!

یک بار دستم را از مه پر کردم،
سپس دستم را باز کردم،
بیا و ببین.
مه به کرمی بدل شده بود.
دستم را بستم و دوباره گشودم،
بنگر،
پرندهای در میان دستم بود.
باز دستم را بستم و گشودم،
در میاد گودی دستم انسانی ایستاده بود،
سیمایی غمگین داشت و به بالا مینگریست.
باز هم دستم را بستم،
وقتی آن را گشودم،
چیزی جز مه ندیدم
اما ترانهای شنیدم در نهایت زیبایی...
به من مي گويند: اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن
شايد خواب آزادي را مي بيند و من به آنها مي گويم:
اگر برده اي را خفته ديديد بيدارش كني
و آزادي را برايش توصيف كنيد.

آنوقت زندگي به شيريني برش يك كيك بود ....![]()
كنار پنجره
چشم اندازي را به تصور نشسته ام
كه باد قاصدك آرزو هايم را با خودش برد تا به دور دست ها سنجاق كند ...![]()
عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است ، فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است ، عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است ، عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
بایدانسان را تغيير داد نه اينكه وسايل زندگيش را مدرن كرد.وقتي وسايل عوض شود، بخاطر سازش و آماده شدن براي مصرف آن كالاها، مسلما انسان يك مقدار عوض مي شود ولي بينش انسان عوض نمي شود فقط ذوق مصرف انسان عوض مي گردد، هر جامعه متمدني ماشين، برق، تلويزيون و هواپيما و اسلحه دارد، اما هر جامعه ايي كه اين ها را داشته باشد حتما متمدن نيست.

شهرداران كفن رسمي برتن كردند
هديه شان
قفل زريني بود
**
بوي نعش من و تو ،
بوي نعش پدران و پسران از پس در مي آمد
شهرداران گفتند :
ـ نسل در تكوين است
نعش ها نعره كشيدند : فريب است ، فريب
مرگ در تمرين است !
***
ماهيان مي دانند
عمق هر حوض به اندازه دست گربه است !
***
گورزاريست زمين !
و زمان
پير و خنگ و كر و كور.
درپس سنگر دندان ها ديگر سخني نيست كه نيست
ديرگاهيست كه از هر حلقي زنجيري روئيده است
و زبان ها در كام
فاسد و گنديده است
***
لب اگر باز كنيم
زهر و خون مي ريزد
***
اي اسيران چه كسي باز به پا مي خيزد؟
چه كسي ؟
راستي تهمت نيست
كه بگوئيم : پسرهاي طلائي اسارت هستيم؟
و نخواهيم بدانيم نگهبان حقارت هستيم؟
***
نسل ها پرپر زد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نگاه كن به چشمان لرزاني كه وجودت را دگرگون ميكند
و درك كن محبتي كه برايش ، لحظه اي سكوت
كردي !
و رسالت من اين خواهد بود
كه دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني
آنها را با خداي خويش
چشم در چشم هم
نوش كنيم!
چرا خاطرهها ولم نمیکنند.
دلم حافظهای میخواهد به قدر ماهی که هی طول تنگ را بروم
و بیایم بی آنکه به هیچ خاطرهای مسلح باشم.
اگر نشد
پس دلم باغ فردوس میخواهد و عروسی در کوچه مجاور و اگر باز هم نشد
دلم چیزی نمیخواهد.
کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکرماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي کوچک بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاک مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
پدر مي گويد:
«از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم»
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
يا شاهنامه مي خواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر مي گويد:
»لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ
وقتي که من بميرم ديگر
چه فرق مي کند که باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد کافي ست.»
مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فکر مي کند که باغچه را کفر يک گياه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهکار طبيعي ست
و فوت مي کند به تمام گلها
و فوت مي کند به تمام ماهي ها
و فوت مي کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي که نازل خواهد شد.
برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها مي خندد
و از جنازه هاي ماهي ها
که زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند.
او مست مي کند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي کند که بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نا اميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار مي برد
و نا اميديش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام ميکده گم مي شود.
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهاي ساده قلبش را
وقتي که مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساکت آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي کرد...
او خانه اش در آنسوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعيش
با ماهيان مصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادکلن مي گيرد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
آبستن است.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تکه تکه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي کارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوضهاي کاشي
بي آنکه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي کوچه ي ما کيف هاي مدرسه شان را
از بمبهاي کوچک
پر کردهاند.
حياط خانه ي ما گيج است.
من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصوير بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود.
برای زایش اشکی بر گونه ها
دستی لرزان نه برای لمس بدن برهنه ی خورشید
لرزان توهم امید
در سراب یادها
اشکی شور بر گونه و لبان نه برای غمی کهنه در سینه
برای آن عصر آدینه
که آن لبخند را به غروب دلگیر زدی
نه برای تو
برای ما زیسته ام
برای اشک های پشت پرده ی لبخند
برای آن گنجشک لنگ
که در حوض بلور
در مرگ خفت.
برای تو سروده ام
حتی آن زمان که نبودی نیستی


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.
و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
- که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینک دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!


